نقاب

چرا،
دنیای ما پر از دست هائی است که
خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها . . .
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ،
بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب می نویسند ...
حواستان به این عهد های غیر کاغذی، بیشتر باشد
شکستنشان
یک آدم را می شکند . . .
کودک گمشده خطاب به پیرمرد جنگلبان : شما چطور تو این جنگل زندگی میکنید ؟ از حیوانات وحشی نمی ترسید ؟
پیرمرد جنگلبان : ترس از حیوانات ؟ این مخلوقات خدا که ترس ندارند. آدمیزاده که خطرناکه و ترس داره ...
نامم را بگو تا طنینش موزیک متن روزگارم شود ، آره مهم منم و تو ... و خارج از آن ، دنیا هیچ جذابیت دیگری ندارد !
برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست ...
آری آغاز دوست داشتن اســــت،
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم،
که هـــمین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن،
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند،
عطرخــواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تـــــو،
کس نــــیابد دگر نشــانه ی من
روح سوزان وآه مـــرطوبت،
بــــوزد بر تـــن ترانه ی من
آه بگذارزین دریـچه ی باز،
خفــته بر بــــال گرم رویـــاها
همـره روزها ســفـــر گیرم،
بگـــریــزیـــم ز مــرز دنـیاها
دانــی از زندگی چه می خواهم،
من توباشم توپای تا سر تو
زنــدگــی گر هـــزار بــاره بـــود،
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است،
کی توان نهـــفـتنـم باشـــد
با تو زین سهمـگـیـن توفـــان،
کاش یـــارای گــفـتـنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهـــم،
بروم در مــیان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان،
تن بکوبم به مـــوج دریــاها
آری آغاز دوست داشتن است،
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم،
که همین دوست داشتن زیباست
که همین دوست داشتن زیباست